شما اينجا هستيد: Home » کتابها » الویس ومن – فصل 1

الویس ومن – فصل 1

Elvis and Me

کتاب الویس و من نوشته پریسیلا پریسلی همسر الویس پریسلی است . او این کتاب را در سال 1987 نوشته و درباره ماجرای آشنایی اش با الویس ، رفتن به آمریکا ، ازدواج و زندگی خصوصی اش با الویس مطالب جالبی را بیان کرده.

در اینجا سعی براین داریم تا قسمتهای مهم این این کتاب را بصورت بخش بخش برای شما ترجمه کنیم.

در ابتدای این کتاب جمله ای از الویس نوشته شده با این مضمون:

Don’t criticize what you don’t understand, son. You never walked in that man’s shoes.”

کسی را که درک نمیکنی نکوهش مکن زیرا تو هرگز با کفشهای او گامی برنداشته ای

فصل اول:

elvis-and-me

16 آگوست سال 1977 بود. یک روز تیره و ابری در کالیفرنیا. از پنجره به بیرون نگاه کردم  سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود که من قبلا هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. از خانه بیرون زدم. نمیتوانستم بر اعصاب خودم مسلط باشم. برای بعد ازظهر با خواهرم میشله قرار ملاقات داشتم. در مسیر راهم به هالیوود نگاهی به هوا کردم. هیچ تغییری نکرده بود و همچنان گرفته و ابری بود و باران نم نم میبارید.در حالیکه در خیابان ملروز راننده گی میکردم ، خواهرم میشله را دیدم که در گوشه ای ایستاده بود و نگرانی خاصی در چهره اش دیده میشد. گفت: “سیلا من صحبتی با پدر داشتم. او گفت که جو سعی کرده با تو تماس بگیرد . موضوعی راجع به الویس در بیمارستان.”

جو اسپاسیتو مدیریت امور الویس را برعهده داشت و درواقع دست راست او بود.

با شنیدن این حرف من احساس کردم که تمام بدنم یخ کرد و فلج شدم. اگر او سعی داشته با من تماس بگیرد حتما باید موضوع ناگواری درمیان باشد. من به میشله گفتم که اتومبیلش را بردارد و سریع با من به خانه برگردد. من فرمان اتومبیل را چرخاندم و مثل یک زن دیوانه به طرف خانه حرکت کردم. خودم را تسلی میدادم که الویس تمام این سالها بر اثر بیماری اش بارها به بیمارستان رفته و حتی گاهی شده که بیمار نبوده و برای چک آپ به بیمارستان رفته، پس نباید چیز مهمی باشد!

بعد به دخترمان لیزا فکر کردم که در گریسلند بود  و تصور میکردم همین روزها باید پیش من برگردد.

آه خدایا لطفا بگذار همه چیز خوب پیش بره. نگذار اتفاق بدی بیفته . خدای عزیزم.

من تمام چراغ قرمز خیابانها را رد میکردم و چندین بار نزدیک بود تصادف کنم. سرانجام به خانه رسیدم و میتوانم قسم بخورم که صدای زنگ تلفن را از داخل خانه میشنیدم.

دارم میام. لطفا قطع نکن!

از اتومبیلم به بیرون جهیدم و به سمت در دویدم میخواستم با کلید دررا باز کنم اما دستانم به شدت میلرزید. بالخره خودم را داخل خانه رساندم و با عجله گوشی را برداشتم.
الو الو

از پشت تلفن صدای همهمه های مبهمی به گوش میرسید. سپس صدایی ضعیف و اندوهگین گفت :” سیلا من جو هستم”

  • چه اتفاقی افتاده جو

*درباره الویسه
– اوه خدایا لطفا نگو که…

*سیلا اون مرده

– جو اینو نگو ! لطفا

*ما اونو از دست دادیم

– نه! نه!

من التماسش میکردم که حرفش را عوض کند! او فقط سکوت کرده بود. سپس دوباره گفت ما اونو از دست دادیم

صدایش اندوهگین و شکسته بود. ما هر دو گریه کردیم

  • جوبگو لیزا کجاست؟

*نگران نباش .پیش مادربزرگه

– خدایا شکرت! جو لطفا  خیلی سریع برام هواپیما بفرست . میخوام به خونه برگردم

خودم را در آغوش میشله و مادر که تازه از راه رسیده بودند انداختم و ما در آغوش یکدیگر گریستیم.
در همینموقع بود که تلفن دوباره به صدا درامد ، برای لحظاتی من امیدوار بودم که معجزه شده باشد ، که بگویند الویس هنوز زنده است ، که بگویند همه چیز مرتب است ، که بگویند این فقط یک کابوس وحشتناک بوده.
اما معجزه ای در کار نبود.
لیزا پشت تلفن گفت : مامان مامان یه اتفاقی برای بابام افتاده.
من زمزمه کردم : میدونم عزیزم من خیلی زود میام اونجا. منتظر هواپیما هستم.
– مامان همه دارن گریه میکنن

من احساس ناتوانی میکردم. چه چیزی میتوانستم به او بگویم؟ من خود به دنبال راهی برای آرام کردن خودم بودم. از طرفی نگران بودم که او ممکن است چه چیزهایی شنیده باشد. او هنوز نمیدانست که پدرش مرده است.
تنها چیزی که توانستم به او بگویم این بود که خیلی زود آنجا در کنارش خواهم بود.
*سعی کن در اطاق مادر بزرگ باشی و دور از بقیه بمونی.
صدای غم زده ورنون از پشت تلفن و از دور می آمد که فریاد میزد و ناله میکرد :” پسرم رفت. خدای عزیزم. من پسرمو از دست دادم”
خوشبختانه معصومیت کودک حفاظی برای اوست و مرگ هنوز برای او معنی ندارد.
لیزا گفت که بیرون میرود تا با دوستش لورا بازی کند.
من هنوز گیج و مبهوت بودم و نمیتوانستم تعادل خود را حفظ کنم. شوکه شده بودم. این اخبار سریعا از رسانه ها پخش شده بود و صدای تلفن از صدای زنگ آشنایانی که سعی میکردند با تماس با من بر شوک خود غلبه کنند ، لحظه ای آرام نمیشد. و خانواده من سعی میکردند به آنها توضیحی بدهند. و مطبوعات خواستار اعلام بیانیه بودند.
من خودم را در اطاق خواب حبس کردم چون نمیخواسم با کسی صحبت کنم. میخواستم تنها باشم. در حقیقت میخواستم بمیرم.
عشق بخش فریبنده ای از زندگی من بوده. اگرچه ما جدا شده بودیم ، اما الویس بخشی ضروری از زندگی من بود. در تمام این سالهای آخر ما دوستان خوبی بودیم و از روی کاستی های یکدیگر با خنده گذشتیم.
نمیتوانستم تصورش را بکنم که دیگر هرگز او را نخواهم دید. الویس همیشه آنجا بود. بخاطر من!
من وابسته ی او بودم و او وابسته به من. ما باهم پیوند محکمی داشتیم . ما در زندگی مشترکمان به صمیمیت و صبوری و درک مقابل رسیده بودیم. و حالا او رفته بود…
آخرین مکالمه تلفنیمان را درست چند روز پیش از این به خاطر آوردم. حالش خوب بود و درباره تور 12 روزه ای که در پیش داشت با من صحبت کرد. او میخندید و میگفت: “ کلنل طبق معمول روی یک کاغذ برنامه سفر را برنامه ریزی کرده…. ” و ادامه داد ” کلنل دوست خوب قدیمی من. ما راه طولانی رو تا اینجا باهم اومدیم…. “
من شیفته خنده های الویس بودم. کاری که او در سالهای آخر کمتر و کمتر انجامش میداد.
چند روزی قبل از آن آخرین تماس تلفنی بود که من شنیدم ، الویس روحیه خوبی ندارد و درفکر جدا شدن از دوست دخترش جینجر آلدن است. و من آنقدر خوب الویس را میشناختم که تشخیص دهم ، این تصمیم آسانی برای او نبوده.
اگر میدانستم این آخرین تماس ماست ، حرفهای زیادی برای گفتن به او داشتم. میخواستم چیزهایی به او بگویم که هرگز فرصتش را بدست نیاوردم. حرفهایی که در تمام این سالها پیش خود نگه داشتم و بروز ندادم ، زیرا هیچگاه فرصت مناسبی پیش نیامد.
الویس به مدت 18 سال قسمتی از زندگی من بود. وقتی ما برای اولین بار یکدیگر را دیدیم من تنها چهارده سال داشتم. شش ماه نخستی که با او گذراندم پر از مهر و محبت بود .
چشمان من از عشق نابینا شده و ضعفها و خطاهای او را نمیدیدم. الویس تبدیل به عشق زندگی من شده بود. او همه چیز را به من یاد میداد .اینکه چه لباسی بپوشم ، چگونه راه بروم ، چطور آرایش کنم و موهایم را درست کنم ، چطور رفتار کنم ، چطور عشق بورزم ، با روش خودش.
در تمام این سالها او هم همسر من بود ، هم پدر من و هم به نوعی خدایی بر روی زمین برای من. حالا او رفته بود و من بیشتر از هر زمان دیگر در زندگی تنها و غم زده بودم.
زمان به کندی میگذشت . من منتظر هواپیمای شخصی الویس ، ” لیزا مری ” ، بودم تا برای بردن من به ممفیس از راه برسد. نشستم و در رویاهایم غرق شدم. فکر میکردم .به زندگی مان ، به غمها و شادی هایمان و به زمانی که برای نخستین بار نام او را شنیده بودم.

پایان فصل اول

ترجمه : ژیلا مقدم (JilVis)

در صورت استفاده از این ترجمه ، لطفا منبع رو ذکر کنید.

www.elvislives.ir

 

About The Author

"JilVis"

Number of Entries : 1214
Scroll to top