شما اينجا هستيد: Home » کتابها » Elvis and Me

Elvis and Me

Elvis and Me

کتاب الویس و من نوشته پریسیلا پریسلی همسر الویس پریسلی است . او این کتاب را در سال 1987 نوشته و درباره ماجرای آشنایی اش با الویس ، رفتن به آمریکا ، ازدواج و زندگی خصوصی اش با الویس مطالب جالبی را بیان کرده.

در اینجا سعی براین داریم تا قسمتهای مهم این این کتاب را بصورت بخش بخش برای شما ترجمه کنیم.

در ابتدای این کتاب جمله ای از الویس نوشته شده با این مضمون:

Don’t criticize what you don’t understand, son. You never walked in that man’s shoes.”

کسی را که درک نمیکنی نکوهش مکن زیرا تو هرگز با کفشهای او گامی برنداشته ای

elvis-and-me

فصل اول:

16 آگوست سال 1977 بود. یک روز تیره و ابری در کالیفرنیا. از پنجره به بیرون نگاه کردم  سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود که من قبلا هرگز چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. از خانه بیرون زدم. نمیتوانستم بر اعصاب خودم مسلط باشم. برای بعد ازظهر با خواهرم میشله قرار ملاقات داشتم. در مسیر راهم به هالیوود نگاهی به هوا کردم. هیچ تغییری نکرده بود و همچنان گرفته و ابری بود و باران نم نم میبارید.در حالیکه در خیابان ملروز راننده گی میکردم ، خواهرم میشله را دیدم که در گوشه ای ایستاده بود و نگرانی خاصی در چهره اش دیده میشد. گفت: “سیلا من صحبتی با پدر داشتم. او گفت که جو سعی کرده با تو تماس بگیرد . موضوعی راجع به الویس در بیمارستان.”

جو اسپاسیتو مدیریت امور الویس را برعهده داشت و درواقع دست راست او بود.

با شنیدن این حرف من احساس کردم که تمام بدنم یخ کرد و فلج شدم. اگر او سعی داشته با من تماس بگیرد حتما باید موضوع ناگواری درمیان باشد. من به میشله گفتم که اتومبیلش را بردارد و سریع با من به خانه برگردد. من فرمان اتومبیل را چرخاندم و مثل یک زن دیوانه به طرف خانه حرکت کردم. خودم را تسلی میدادم که الویس تمام این سالها بر اثر بیماری اش بارها به بیمارستان رفته و حتی گاهی شده که بیمار نبوده و برای چک آپ به بیمارستان رفته، پس نباید چیز مهمی باشد!

بعد به دخترمان لیزا فکر کردم که در گریسلند بود  و تصور میکردم همین روزها باید پیش من برگردد.

آه خدایا لطفا بگذار همه چیز خوب پیش بره. نگذار اتفاق بدی بیفته . خدای عزیزم.

من تمام چراغ قرمز خیابانها را رد میکردم و چندین بار نزدیک بود تصادف کنم. سرانجام به خانه رسیدم و میتوانم قسم بخورم که صدای زنگ تلفن را از داخل خانه میشنیدم.

دارم میام. لطفا قطع نکن!

از اتومبیلم به بیرون جهیدم و به سمت در دویدم میخواستم با کلید دررا باز کنم اما دستانم به شدت میلرزید. بالخره خودم را داخل خانه رساندم و با عجله گوشی را برداشتم.
الو الو

از پشت تلفن صدای همهمه های مبهمی به گوش میرسید. سپس صدایی ضعیف و اندوهگین گفت :” سیلا من جو هستم”

  • چه اتفاقی افتاده جو

*درباره الویسه
– اوه خدایا لطفا نگو که…

*سیلا اون مرده

– جو اینو نگو ! لطفا

*ما اونو از دست دادیم

– نه! نه!

من التماسش میکردم که حرفش را عوض کند! او فقط سکوت کرده بود. سپس دوباره گفت ما اونو از دست دادیم

صدایش اندوهگین و شکسته بود. ما هر دو گریه کردیم

  • جوبگو لیزا کجاست؟

*نگران نباش .پیش مادربزرگه

– خدایا شکرت! جو لطفا  خیلی سریع برام هواپیما بفرست . میخوام به خونه برگردم

خودم را در آغوش میشله و مادر که تازه از راه رسیده بودند انداختم و ما در آغوش یکدیگر گریستیم.
در همینموقع بود که تلفن دوباره به صدا درامد ، برای لحظاتی من امیدوار بودم که معجزه شده باشد ، که بگویند الویس هنوز زنده است ، که بگویند همه چیز مرتب است ، که بگویند این فقط یک کابوس وحشتناک بوده.
اما معجزه ای در کار نبود.
لیزا پشت تلفن گفت : مامان مامان یه اتفاقی برای بابام افتاده.
من زمزمه کردم : میدونم عزیزم من خیلی زود میام اونجا. منتظر هواپیما هستم.
– مامان همه دارن گریه میکنن

من احساس ناتوانی میکردم. چه چیزی میتوانستم به او بگویم؟ من خود به دنبال راهی برای آرام کردن خودم بودم. از طرفی نگران بودم که او ممکن است چه چیزهایی شنیده باشد. او هنوز نمیدانست که پدرش مرده است.
تنها چیزی که توانستم به او بگویم این بود که خیلی زود آنجا در کنارش خواهم بود.
*سعی کن در اطاق مادر بزرگ باشی و دور از بقیه بمونی.
صدای غم زده ورنون از پشت تلفن و از دور می آمد که فریاد میزد و ناله میکرد :” پسرم رفت. خدای عزیزم. من پسرمو از دست دادم”
خوشبختانه معصومیت کودک حفاظی برای اوست و مرگ هنوز برای او معنی ندارد.
لیزا گفت که بیرون میرود تا با دوستش لورا بازی کند.
من هنوز گیج و مبهوت بودم و نمیتوانستم تعادل خود را حفظ کنم. شوکه شده بودم. این اخبار سریعا از رسانه ها پخش شده بود و صدای تلفن از صدای زنگ آشنایانی که سعی میکردند با تماس با من بر شوک خود غلبه کنند ، لحظه ای آرام نمیشد. و خانواده من سعی میکردند به آنها توضیحی بدهند. و مطبوعات خواستار اعلام بیانیه بودند.
من خودم را در اطاق خواب حبس کردم چون نمیخواسم با کسی صحبت کنم. میخواستم تنها باشم. در حقیقت میخواستم بمیرم.
عشق بخش فریبنده ای از زندگی من بوده. اگرچه ما جدا شده بودیم ، اما الویس بخشی ضروری از زندگی من بود. در تمام این سالهای آخر ما دوستان خوبی بودیم و از روی کاستی های یکدیگر با خنده گذشتیم.
نمیتوانستم تصورش را بکنم که دیگر هرگز او را نخواهم دید. الویس همیشه آنجا بود. بخاطر من!
من وابسته ی او بودم و او وابسته به من. ما باهم پیوند محکمی داشتیم . ما در زندگی مشترکمان به صمیمیت و صبوری و درک مقابل رسیده بودیم. و حالا او رفته بود…
آخرین مکالمه تلفنیمان را درست چند روز پیش از این به خاطر آوردم. حالش خوب بود و درباره تور 12 روزه ای که در پیش داشت با من صحبت کرد. او میخندید و میگفت: “ کلنل طبق معمول روی یک کاغذ برنامه سفر را برنامه ریزی کرده…. ” و ادامه داد ” کلنل دوست خوب قدیمی من. ما راه طولانی رو تا اینجا باهم اومدیم…. “
من شیفته خنده های الویس بودم. کاری که او در سالهای آخر کمتر و کمتر انجامش میداد.
چند روزی قبل از آن آخرین تماس تلفنی بود که من شنیدم ، الویس روحیه خوبی ندارد و درفکر جدا شدن از دوست دخترش جینجر آلدن است. و من آنقدر خوب الویس را میشناختم که تشخیص دهم ، این تصمیم آسانی برای او نبوده.
اگر میدانستم این آخرین تماس ماست ، حرفهای زیادی برای گفتن به او داشتم. میخواستم چیزهایی به او بگویم که هرگز فرصتش را بدست نیاوردم. حرفهایی که در تمام این سالها پیش خود نگه داشتم و بروز ندادم ، زیرا هیچگاه فرصت مناسبی پیش نیامد.
الویس به مدت 18 سال قسمتی از زندگی من بود. وقتی ما برای اولین بار یکدیگر را دیدیم من تنها چهارده سال داشتم. شش ماه نخستی که با او گذراندم پر از مهر و محبت بود .
چشمان من از عشق نابینا شده و ضعفها و خطاهای او را نمیدیدم. الویس تبدیل به عشق زندگی من شده بود. او همه چیز را به من یاد میداد .اینکه چه لباسی بپوشم ، چگونه راه بروم ، چطور آرایش کنم و موهایم را درست کنم ، چطور رفتار کنم ، چطور عشق بورزم ، با روش خودش.
در تمام این سالها او هم همسر من بود ، هم پدر من و هم به نوعی خدایی بر روی زمین برای من. حالا او رفته بود و من بیشتر از هر زمان دیگر در زندگی تنها و غم زده بودم.
زمان به کندی میگذشت . من منتظر هواپیمای شخصی الویس ، ” لیزا مری ” ، بودم تا برای بردن من به ممفیس از راه برسد. نشستم و در رویاهایم غرق شدم. فکر میکردم .به زندگی مان ، به غمها و شادی هایمان و به زمانی که برای نخستین بار نام او را شنیده بودم.

پایان فصل اول

________________________________________________________

فصل دوم:

سال  1956 بود و من با خانواده ام در پایگاه نیروی هوایی برگ استون در شهر آستین تگزاس زندگی میکردم جایی که پدرم  کاپتان پل بیولیو ، افسر حرفه ای پایگاه بود. یک شب او برای شام به خانه آمد و صفحه آلبومی را به دست من داد.

پدرم گفت : ” من نمیدونم این پسرک الویس کلا چجوریه ولی هر چی که هست باید یه چیز استثنایی باشه. من همراه  نیمی از مردم پایگاه در فروشگاه اختصاصی پادگان ارتش توی صف بودیم تا تونستم  اینو برای تو بگیرم. همه میخواستن این آلبوم رو بخرن “

من آن را  در دستگاه پخش گذاشتم و صدای آهنگ راک کفشهای جیر آبی بلند شد. نام آلبوم ، “الویس پریسلی” بود. اولین آلبوم الویس.

مثل همه دیگرانی که در آمریکا زندگی میکردند ، من نیز از الویس خوشم آمد اما نه خیلی متعصبانه  و نه مثل خیلی از دخترهای همکلاسی ام در مدرسه. آنها همه تیشرتها و لباسهایی با عکس الویس و حتی رژ لبهایی با مارک تبلیغاتی الویس در رنگهای مختلف داشتتد. عکس الویس همه جا بود . روی جعبه آدامس بادکنکی ، کارت پستال ، روی دامن کوتاه دختران روی جلد دفتر خاطرات ، روی کیف پول . عکسهای شبرنگی که در تاریکی میدرخشیدند. پسران در مدرسه همه سعی میکردند از الویس تقلید کنند ، کاکلهای نرم پفی و خط ریش بلند و یقه های ایستاده.

یکی از دخترها به قدری دیوانه اش بود که در کلوب طرفدارهای محلی او برنامه اجرا میکرد. او از من 25 سنت پول گرفت و یکی از کتابهای الویس را با پست برای من سفارش داد و من عکس الویس را آنجا دیدم…

سپس من الویس را در شو صحنه ای  برادران دورسی در تلویزیون دیدم. او سکسی و خوشتیپ بود با چشمانی محسور کننده ، لبهای پر و لبخندی مایل. او روی میکروفون خم میشد ، پاهایش را باز میکرد ، به عقب تکیه میداد و گیتار مینواخت و بعد با همان اعتماد به نفس شروع به خواندن  و تکان دادن بدنش میکرد. یک حرکت سکسی مهارناشدنی… و من مجذوبش شدم.برخی از مخاطبان بزرگسال علاقه کمتری نسبت به کارهای او از خود نشان میدادند. چیزی نگذشت که کارهای او روی صحنه ،به عنوان اعمال زشت و ناپسندی شناخته شد.مادرم بارها اظهار کرد که او تاثیر بدی روی دخترهای جوان دارد. او چیزی  را در آنان بر می انگیزد که نباید برانگیخته شود .و اگر حرفهای مادرم بر علیه الویس نبود من جزو اولینها در صف طرفداران او میبودم.

اما من شنیده بودم که با وجود تمام کارهای شهوانی که او روی استیج دارد ، دارای یک  پیش زمینه قوی از مذهب مسیحیت جنوبی ست.او یک پسر روستایی بود که هرگز سیگار نکشیده و مشروب نخورده بود ، کسی که برای پدرمادرش عشق و احترام زیادی قائل بود و کسی که تمام بزرگترها را با عنوان ” آقا” و “بانو” خطاب میکرد.

***

من فرزند یک افسر نیروی هوایی بودم ، دختری زیبا و خجالتی که چون باید هر دو سه سال به واسطه شغل پدرش تغییر مکان بدهد ، ناراحت بود.در یازده سالگی ام مجبور شدم در 6 شهر مختلف زندگی کنم و مدام نگران این بودم که از سوی دیگران پذیرفته نشوم. من نیز در دوستی پیشقدم نمیشدم و همیشه منتظر بودم که کسی با من دوستی کند. این برایم واقعا دشوار بود که در وسط سال مدرسه ام عوض شود چون در آن موقع دسته هایی از دوستان بین بچه ها شکل گرفته و تازه واردها از جمع به دور میمانند.من که دختری بودم ظریف با موهای بلند قهوه ای ، چشمان آبی و بینی سربالا ، همیشه مورد حسادت دختران مدرسه بودم و همیشه از این واهمه داشتند که مبادا دوست پسر آنها را شیفته خود کنم. به هر حال به نظر میرسید که من با پسرها بیش از حد راحت هستم و یک نوع دوستی غیر معمولی با آنها دارم. معمولا گفته میشد که من زیباترین دختر مدرسه هستم ، اما خود هرگز چنین احساسی نداشتم. من یک دختر لاغر و استخوانی بودم ، و اگر آنطور که دیگران میگفتند جذاب بودم ، دوست داشتم چیزهایی بیش از زیبایی داشته باشم.
تنها خانواده ام بودند که محافظ من بودند و به من عشق میورزیدند ،نزدیکم بودند و پشتیبانی ام میکردند و مرا استوار نگاه میداشتند.
در خانواده من بزرگترین فرزند بودم. بعد از من “دان” بود که چهارسال از من کوچکتر بود و بعد تنها خواهرم ” میشله” که 5 سال از دان کوچکتر بود. بعد از اون جف و بعد دوقلوها “تیم و تام” .
مادر من برای صحبت از حقایق زندگی بسیار خجالتی بود. بنابراین من تمام آموزشهای جنسی را در مدرسه دیدم. بچه های مدرسه کتابی با خود آورده بودند که جلدش شبیه به کتاب انجیل بود. اما داخلش پر از عکسهای زن و مردانی بود که در حال عشق بازی هستند . بدن من در حال تغییر کردن بود و حالتهای احساسی جدیدی در من ایجاد میشد. من به پسرهای همکلاسی ام توجه میکردم و یک بار عکس من با یقه اسکی تنگ ، به قصد اخازی از تابلو اعلانات مدرسه ربوده شد و بابت آن من مجبور شدم یک ساعت و نیم با پسری عشقبازی کنم.
پدر قوی و خوشچهره من در راس دنیای من قرار داشت. او یک مرد سختکوش بود که موفق به کسب درجه مدیریت تجارت از دانشگاه تگزاس شده بود. در خانه نیز سکان دار کشتی زندگی ما بود. او اعتقاد راسخی به رعایت نظم و انظباط و مسئولیت پذیری داشت …
پدرم مردد بود که آیا به من اجازه پوشیدن دامن تنگ را بدهد یا خیر. و وقتی من عضو گروه دختران پیشاهنگ شدم ، موفق شدم یونیفورم تنگ آنان را به تن کنم….
در خانه ما یک آلبوم خانوادگی بود که در آن عکسهایی از پدر و مادر من جوانی شان دیده میشد که نظر مرا به خود جلب کرد.
من درباره گذشته کنجکاو شده بودم. عکسهایی از جنگ جهانی دوم مرا شیفته خود کرده بود. تصاویری که پدرم برای مادرم فرستاده بود. به خصوص تصاویری که پدرم را در حال جنگ با تفنگداران نیروی دریایی در اوکیناوا نشان میداد. او در لباس نظامی اش بسیار جذاب به نظر میرسید … پشت عکس را خواندم . برای مادرم نوشته بود که چقدر دلتنگش است. چشمانم پر از اشک شد. همینطور که یادگاریهای خانوادگی مان را زیر و رو میکردم به یک جعبه کوچک چوبی برخوردم. درون جعبه پرچم آمریکا قرار داشت که به دقت تا شده بود و من متوجه شدم این متعلق به یک مرد نظامیست. همچنین داخل جعبه عکسی بود که مادرم را بازو به بازوی مردی ناآشنا نشان میداد که نشسته بود و نوزادی را در آغوش داشت. پشت عکس نوشته شده بود : بابا ، مامان ، پریسیلا. من راز بزرگی درمورد خانواده ام کشف کرده بودم.

احساس خیانت میکردم. دویدم تا به مادرم که در یک مهمانی در همین نزدیکی ها بود تلفن کنم. دقایقی بعد من در آغوش او در حال گریه کردن بودم و او سعی میکرد آرامم کند و توضیح داد که وقتی شش ماهه بودم ، پدر واقعی ام ، ستوان جیمزواگنر ، خلبان نیروی دریایی ، در حادثه سقوط هواپیما کشته شده است. و دو سال و نیم بعد از آن مادرم با پل بیولیو ازدواج کرد ، که او مرا به فرزندی پذیرفته و همیشه  مانند فرزندان خودش دوستم داشته است.

مادرم پیشنهاد داد که این حقیقت کشف شده را مانند رازی نگه دارم و به بچه های خانواده چیزی نگویم. او نگران بود که شاید این موضوع برای حفظ روابط خانوادگی ما خطرناک باشد. او یک قاب آویز طلایی به من داد که زمانی پدرم به او هدیه داده بود. من آن قاب آویز را گرامی میداشتم و برای سالها از آن استفاده کردم و رویاپردازی میکردم که پدرم مانند یک قهرمان بزرگ کشته شده و وقتی احساس ضعف و تنهایی میکردم ، او فرشته نگهبان من بود.

در پایان همان سال من برای  کسب عنوان ملکه در دبیرستانمان نامزد شدم و این اولین تجربه من در سیاست و رقابت بود و بسیار برای من مهم و ویژه بود چرا که رقیب من  “پم روترفورد” ، بهترین دوستم بود. ما هر کدام یک مدیر برای ستاد انتخاباتی خود داشتیم که ما را معرفی میکرد…. من مطمئن بودم که این مبارزه دوستی من و پم را خدشه دار خواهد کرد و دوستی برای من خیلی مهمتر از بردن در این انتخابات بود…. من در این انتخابات پیروز و به عنوان ملکه  دبیرستان “دل ولی” انتخاب شدم…

زمانیکه پدرم اعلام کرد که به شهر ویسبادن در آلمان غربی منتقل شده است ، بار دیگر ناگهان آرامش بازیافته خود را از دست دادم ، شکستم و له شدم . ، زندگی در آن سوی دنیا … ، تمامی ترسها و نگرانیها دوباره به سراغم آمدند.

من دوره مقدماتی دبیرستان را تمام کردم ، مادرم ، برادرم جف را به دنیا آورد ، ما با همه آشنایان و همسایه ها خداحافظی کردیم. همه از ما میخواستند که برایشان نامه بنویسیم. دوستم ، آنجلا ، با من شوخی میکرد و میگفت که الویس پریسلی در خدمت ارتش در آلمان غربی و در شهر بادنواهایم مستقر است. ” باورت میشه؟ توهم داری میری به همون کشوری که الویس پریسلی اونجاست ” ما نگاهی به نقشه کردیم و دریافتیم که دو شهر ویسبادن و بادنواهایم نزدیک هم قرار دارند. من در جواب گفتم : ” آره من دارم میرم اونجا که الویس پریسلی رو ببینم ” و هر دو قهقهه زدیم. یکدیگر را درآغوش کشیدیم و خداحافظی کردیم.

.

بعد از 15 ساعت پرواز ، سرانجام ما به شهر قدیمی و زیبای ویسبادن رسیدیم و به مرکز فرماندهی نیروی هوایی آمریکا در آنجا رفتیم. ما در هتل هلنه ساکن شدیم که یک ساختمان عظیم در شاهراه بود. اما پس از سه ماه تصمصم گرفتیم خانه ای را برای زندگی اجاره کنیم. و حس میکردیم  بخت با ما یار بوده که موفق شدیم آپارتمانی بزرگ که بسیار قبل از جنگ جهانی ساخته شده بود ، را برای زندگی کردن پیدا کنیم. اما خیلی زود پس از مستقر شدن در آنجا دریافتیم که سایر واحدهای این آپارتمان به دختران جوان مجرد اجاره داده شده. این دختران روزها با روبدوشامبر در محیط رفت و آمد میکردند و شبها لباسهای پر زرق و برق و جلف به تن داشتند… به ناگاه ما دریافتیم که در فاحشه خانه هستیم!

پیدا کردن مکان جدید خارج از تصور بود و زندگی درآنجا پر از ترس و وحشت ، اما این کمک کرد که خودم را کمی جمع و جور کنم . اگرچه من منزوی بودم و از دیگر خانواده های آمریکایی دوری میکردم ، اما زبان مشترک ما را به هم نزدیک میکرد. من به این عادت داشتم که مدرسه ام بارها و بارها تغییر کند. اما زندگی در یک کشور خارجی مشکلات جدیدی برای من بوجود آورده بود. تمام این مشکلات باعث شد حس کنم زندگی ام رو به زوال است.

ماه سبتامبر از راه رسید و در پی آن رفتن به مدرسه و بار دیگر من شاگرد جدید بودم. و به اندازه وقتی که در دبیرستان “دل” بودم ، محبوبیت نداشتم.

جایی بود به نام ” کلوب عقابها” که خانواده  نظامیان آمریکایی برای تفریح و خوردن غذا به آنجا میرفتند. کشف این مکان برای من اهمیت زیادی داشت. هر روز پس از مدرسه من به دکه خوراکی آنجا سری میزدم و به موسیقی گوش میدادم و برای دوستانم در آستین نامه مینوشتم …. یک بعد ازظهر گرم تابستانی ، من و برادرم ، دان ، آنجا نشسته بودیم  که توجه من به مرد خوشچهره ای بالای بیست سال ، جلب شد که خیره نگاهم میکرد. من قبلا نیز او را دیده بودم که نگاهم میکند ، اما هیچگاه توجهی به او نکرده بودم. اینبار او بلند شد و به سمت من آمد. و خودش را کوری گرنت معرفی کرد و نام مرا پرسید. گفتم : ” پریسیلا بیولیو”
و بلافاصله مشکوک شدم. او خیلی از من بزرگتر بود.

او پرسید که از کدام ایالت آمریکا آمده ام ، کشور آلمان را چگونه  دوست دارم ، و آیا علاقه ای به الویس پریسلی دارم.

من خندیدم و گفتم

– ” البته که علاقه دارم. کیه که نداشته باشه؟ “

* ” من یکی از دوستای خوب الویس هستم. من و همسرم گهگاهی به خونه ش میریم. دوست داری که یه روز بعد ازظهر به ما ملحق بشی؟ “

 من برای چنین تجربه خارق العاده ای بسیار خام و بی تجربه بودم. من بسیار منزوی بزرگ شده بودم و همیشه تحت مراقبت بودم. من به او گفتم که باید از خانواده ام اجازه بگیرم.

در طی دو هفته آینده ، کوری با پدر و مادر من ملاقات کرد و پدرم مدارک او را برسی نمود.کوری همچنین در نیروی هوایی خدمت میکرد و معلوم شد که پدر افسر فرمانده اوست. به نظر میرسید که یخ بین آن دو آب شده است.

کوری به پدرم اطمینان داد که به هنگام ملاقات با الویس ، به خوبی مراقب من خواهد بود.

شب موعود فرا رسید و من تمام کمدهایم را برای پیدا کردن لباس مناسب جستجو کردم.. هیچ لباسی برای ملاقات با شخصی چون الویس پریسلی ، به اندازه کافی زیبا نبود. سرانجام پس از کلی کلنجار رفتن من یک لباس ملوانی نیروی دریایی با جوراب و کفش سفید را انتخاب کرده و خودم را در آینه برانداز کردم . جذاب به نظر میرسیدم ، اما تنها 14 سال داشتم و فکرنمیکردم موفق شوم، هیچ احساسی در الویس ایجاد کنم.

سرانجام ساعت 8 شب از راه رسید و کوری گرنت و همسر جذابش از راه رسیدند. در طول 45 دقیقه مسیری که تا خانه الویس طی کردیم ، من بسیار مشتاق بودم که با هر دو آنها صحبت کنم. ما وارد شهر کوچک بادنواهایم شدیم. شهری با سنگفرشهای باریک در اطراف خیابان و خانه هایی ساده و قدیمی  ، و خانه بزرگ الویس در آنجا.

نگاه کوری را دنبال کردم که به خانه ای سه طبقه ، محصور با میله های چوبی سفید رنگ ، دوخته شده بود.

نشانه ای روی دروازه خانه به زبان آلمانی نوشته شده بود که ترجمه اش این بود : امضاء دادن فقط بین ساعت 7 تا 8 بعد ازظهر. و اگر چه ساعت از 8 میگذشت اما دسته بزرگی از دختران آلمانی در پشت در انتظار میکشیدند. و وقتی من از کوری درباره آنها پرسیدم ، او توضیخ داد که اینجا همیشه دسته بزرگی از دوستداران  الویس بیرون از خانه هستند تا شاید بتوانند لحظ ای الویس را ببینند. من به دنبال کوری به سمت دروازه به راه افتادم و ما از گذرگاه کوچکی از در رد شدیم وورنون ، پدر الویس ، آنجا به ما خوش آمد گفت.مردی بود بلند قد و جذاب با موهای خاکستری که ما را به طرف راهروی بزرگی به سمت اتاق نشیمن هدایت کرد. من میتوانستم صدای “برندالی” را که روی صفحه گرامون پخش میشد بشنوم که ترانه :Sweet Nothing  را میخواند.

اتاق همچنین مملو از جمعیت بود اما من فورا از میان جمعیت الویس را تشخیص دادم.

او بسیار خوشروتر از آن چیزی بود که در فیلمهایش دیده میشد. جوانتر و همچنین با موهای کوتاه دوران خدمت بسیار آسیب پذیر به نظر میرسید. یک ژاکت قرمز براق به تن داشت و شلواری کرم رنگ به پا . روی یک صندلی گردان نشسته بود و یک پایش را روی دسته صندلی انداخته بود و سیگاری به لب داشت.
کوری مرا به سمت او هدایت کرد. الویس ایستاد و لبخند زد و گفت ” خوب ما چی اینجا داریم؟ “
من چیزی نگفتم. قادر به حرف زدن نبودم ، تنها به او خیره شده بودم.
کوری گفت: ” الویس ، این پریسیلا بیولیوست . دختری که درباره ش بهت گفته بودم”
ما با هم دست دادیم و او گفت * “: سلام. من الویس پریسلی هستم “
ولی بعد از آن سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد تا وقتی که الویس از من خواست کنارش بنشینم. و کوری از ما دور شد.
الویس از من پرسید که آیا به مدرسه میروم؟
-“بله”
* ” نظرت درباره دوره ارشد دبیرستان چیه؟ “
سرخ شدم و گفتم : “هیچی” نمیخواستم او بفهمد که من فقط در پایه نهم هستم.
او اصرار به دانستن کرد. گفتم ” نهم” الویس با تعجب نگاهم کرد. * ” نهم چی؟”
آهسته زمزمه کردم :- ” پایه”
او گفت : *” پایه نهم” و شروع به خندیدن کرد.
*” توهنوز یه بچه هستی”
گفتم : ” متشکرم” !
حتی الویس پریسلی نیز حق نداشت اینطور با من صحبت کند.
*” خوب به نظر میاد که دختر کوچولو ناراحت شده “
و دوباره خندید. او از واکنش من حیرت زده شده بود. بعد یکی از آن لبخندهای جادویی اش را نثار من کرد که تمام خشمم ذوب شد و از بین رفت.
ما در آن مدت کمی با هم صحبت کردیم. سپس الویس بلند شد و به سمت پیانو رفت و پشت آن نشست. سکوت ناگهان اتاق را فرا گرفت. نگاه همه به او میخکوب شده بود تا ببینند چه چیز خواهد نواخت.

او ترانه های “rags to riches ” و “are you lonesome tonight” را نواحت و به همراه دوستانش میخواندند.
او همچنین به سبک جری لی لوییس کلاویه های پیانو را با شدت میکوبید به طوری که لیوان آبی که روی پیانو بود شروع به حرکت کرد. اما الویس ریتم را از دست نداد و همچنان بدون از دست رفتن ضرب آهنگ مشغول نواختن بود. همه میخندیدند و تمجیدش میکردند بجز من.
من عصبی بودم. اطراف اتاق را برانداز کردم و یک پوستر خوفناک از تصویر نیمه برهنه بریژیت باردو که متعلق به مجله لایف بود را روی دیوار دیدم. او با آن بدن شهوانی اش ، آخرین کسی بود که میخواستم ببینم….
نگاه کردم و دیدم الویس سعی در جلب توجه من دارد.متوجه شدم که ترانه هایی که میخواند فقط بخاطر من است. باورم نمیشد که الویس پریسلی سعی دارد مرا تحت تاثیر قرار بدهد.متوجه شدم که ترانه هایی که میخواند فقط بخاطر من است. باورم نمیشد که الویس پریسلی سعی دارد مرا تحت تاثیر قرار بدهد.
سپس الویس از من خواست که با او به آشپزخانه بروم و در آنجا مادربزرگش ، مینی می را که کنار اجاق ایستاده بود و داخل ماهیتابه مقدار زیادی گوشت سرخ میکرد ، به من معرفی کرد. همانطور که کنار میز ایستاده بودیم ، من به الویس گفتم که گرسنه نیستم و درواقع بخاطر استرسی که داشتم نمیتوانستم چیزی بخورم.
الویس به من گفت ” تو اولین دختر آمریکایی هستی که بعد از مدتها دیدم” و بعد شروع به بلعیدن یک ساندویچ غولپیکر گوشت که با سس خردل پوشانده شده بود کرد. بعد از من پرسید : ” به آهنگ کدوم خواننده ها گوش میدی؟ ” خندیدم و گفتم ” همه به صدای تو گوش میدن” . به نظر میرسید که الویس متقاعد شده.
او سوالهای زیادی درباره ریکی نلسون و فابیان از من پرسید. بعد گفت نگران این است که بعد از بازگشت به آمریکا دوستدارانش چگونه او را خواهند پذیرفت. درمدتی که الویس در خدمت ارتش بود نه اجرایی روی صحنه داشت و نه فیلمی بازی کرده بود. تنها چهار آهنگ موفق در لیست آثارش داشت که ضبط آنها مربوط به قبل از زمان اعزامش به آلمان بودند.
صحبت ما ادامه داشت که کوری وارد شد و به ساعتش اشاره کرد. من بیمناک شدم. اوقات شامگاهی به سرعت سپری شده بود و انگار چند لحظه پیش بود که وارد این خانه شدم.من و الویس تازه داشتیم یکدیگر را میشناختیم. احساس سیندرلایی را داشتم که وقتش به سر رسیده و میداند که به زودی این جادو باطل خواهد شد.
الویس از کوری خواست که درصورت امکان من مدت بیشتری آنجا باشم ، من واقعا شگفت زده شده بودم. کوری توضیح داد که پدرم راضی به اینکار نیست و الویس پیشنهاد داد که بازهم به دیدن او بروم و این چیزی بود که من بیش از هر چیز دیگر در دنیا میخواستمش ، اگرچه برایم غیر قابل باور بود که چه اتفاقی افتاده.
موقع برگشتن به وسبادن ، تمام اتوبان را مه غلیظی فرا گرفته بود و این باعث شد که من ساعت 2 نیمه شب به خانه برسم.
پدرو مادرم منتظرم بودند و میخواستند بدانند که چه اتفاقی افتاده. من به آنها گفتم که الویس یک آقای محترم و شوخ طبع بود و من اوقات بسیار خوبی را آنجا داشتم.
روز بعد در مدرسه من تمرکز نداشتم و تمام افکارم پیش الویس بود. تلاش میکردم که حرفهای او و ترانه هایی را که خواند و نگاهی را که به من دوخته بود را به خاطر بیاورم. من بیشتر و بیشتر در افکارم غرق میشدم. جادوی او مرا تسخیر کرده بود.
من به کسی چیزی نگفتم. چه کسی باور میکرد که شب قبل من در خانه الویس پریسلی بوده ام؟
هرگز تصور نمیکردم دیگر خبری از او بشنوم. اما چند روز بعد تلفن زنگ خورد. کوری بود که حامل پیغامی از الویس بود ، …برای دیدار دوباره ما… من به وجد آمده بودم : ” کوری میخوای بگی که الویس میخواد دوباره منو ببینه؟ ، چرا؟ ، کی اینو به تو گفت؟ “
کوری قادر نبود که به تمام سوالات من پاسخ بدهد. فقط گفت : “میخواهی با پدرت صحبت کنم؟ “پدرو مادرم هم مثل من شگفتزده شده بودند…
دیدار دوم نیز مانند دیدار قبلی با کمی صحبت ، آواز خواندن و نواختن ، و شام خوشمزه مادر بزرگ گذشت. اما کمی بعد .. الویس به کنار من آمد و گفت : ” پریسیلا ، میخوام باهات تنها باشم “

ما چهره به چهره هم ایستاده و به چشمان هم خیره شده بودیم. به اطرافم که نگاه کردم ، اتاق خالی بود.
با استرس گفتم : ” ماتنها هستیم”
او به من که کنار دیوار ایستاده بودم نزدیکتر شد و زمزمه کرد : ” منظورم تنهای تنهاست ، با من به طبقه بالا به اتاقم میایی؟ “
سوالش مرا به وحشت انداخت. اتاق او؟ تا قبل از آن هیچوقت به ذهنم خطورنکرده بود که شاید الویس پریسلی علاقه جنسی به من داشته باشد. او میتوانست این را از هر دختری در دنیا بخواهد و کسی به او جواب رد نمیداد. اما چرا این را به من گفت؟
الویس گفت : “چیزی نیست که بخوای ازش بترسی عزیزم ” و در حالیکه موهای مرا نوازش میکرد گفت :” من کاری نمیکنم که صدمه ای بهت برسه. قسم میخورم. ” کاملا بی ریا به نظر میرسید. ” من با تو مثل یه خواهر رفتار میکنم “
دستپاچه و گیج شده بودم. گفتن ” لطفا…”
آنجا ایستاده بودم و در چشمانش نگاه میکردم و بر خلاف خواسته ام ، نا خوداگاه به سمت او کشیده میشدم . من به او باور داشتم. این کار سختی نبود. من پی برده بودم که رفتار او با من ملایم و صادقانه است. لحظه ها از پی هم میگذشتند و من همچنان نمیدانستم چه باید بکنم. سپس با سر اشاره کردم : ” باشه میام که بریم”
او دستم را گرفت و مرا به سمت طبقه بالا راهنمایی کرد. به ارامی پرسیدم که کدام اتاق متعلق به اوست؟ و او گفت ” تو برو بالا و من یه کم دیگه میام پیشت ؛ اینطوری بهتره “
او رفت که سری به آشپزخانه بزند و من پله ها را آهسته بالا میرفتم ، در حالیکه نگران بودم که چه بر من خواهد گذشت. قرار بود من برای اولین بار با او تنهای تنها باشم. از زمانیکه ملاقاتش کردم درباره ی همین لحظه رویا پردازی میکردم که گمان نمیکردم هیچگاه اتفاق بیفتد ، و حالا من در قلب واقعیتی بودم که هرگز انتظارش را نداشتم.
من به طبقه دوم رسیدم و اتاق او را پیدا کردم. اتاق او بسیار ساده بود مثل تمامی اتاقهای آن خانه. من وارد اتاق شدم و روی یک صندلی کهنه چوبی به انتظار او نشستم. و چون دقایقی گذشت و الویس نیامد ، شروع کردم به نگاه کردن به اطراف. آنجا اتاقی بود کاملا معمولی و هیچ چیز خاصی انجا دیده نمیشد و اصلا شبیه به اتاق یک ستاره مشهور نبود. فقط کتاب بود و صفحه های موسیقی و یونیفورم و چکمه های او. و مقدار زیادی نامه که از طرف دوستداران او در آمریکا فرستاده شده بود. روی بیشتر آن نامه ها اسم “آنیتا” به چشم میخورد. الویس ندرتا درمصاحبه هایش حرفی از او زده بود ، اما همه میدانستند که او دوست دختری در آمریکا داشته است. من میخواستم آن نامه ها را بخوانم. اما از این ترسیدم که الویس سر برسد.
بعد از بیست دقیقه سرانجام الویس در آستانه در ظاهر شد. او داخل شد و ژاکتش را درآورد ، رادیو را روشن کرد و بعد روی تخت نشست. من به زحمت نگاهش کردم ، وحشتزده بودم که او ممکن است چه چیزی از من بخواهد.
او را تصور میکردم که مرا گرفته و روی تخت خواب می اندازد و با من عشق بازی میکند .
در عوض او به من گفت ” چرا اینجا نمیایی که پیش من بشینی؟ “
من ابراز بی میلی کردم ولی او به من اطمینان داد که چیزی برای وحشت من وجود ندارد.
” من واقعا دوستت دارم پریسیلا ، تو به من نیرو میدی . این خیلی خوبه که میتونم با کسی به غیر از افراد این خونه حرف بزنم دلم تنگه . من اینجا تنهام “

من کنارش نشستم و چیزی نگفتم اما تحت تاثیر خصوصیت آسیب پذیر او قرار گرفته بودم.
او سعی میکرد به من بفهماند که رفت و آمد ما برای او بسیار مهم است و او به این دوستی نیاز دارد.
ماه اکتبر بود و او درحال برنامه ریزی بود که شش ماه دیگر به آمریکا باز گردد. او میگفت دختران زیادی را میشناسد و تعداد زیادی از آنها برای ملاقاتش به آنجا می آیند ، اما تنها با من احساس راحتی میکند. او مرا در آغوش گرفته بود و من به او اطمینان داشتم که کار غیرقابل پیشبینی نخواهد کرد. او دوباره مرا محکمتر در آغوش گرفت و گفت : ” فقط دوست داشتم مامان الان اینجا بود و تو رو میدید”
بعد آهی کشید و نشان غم و اندوه در چهره اش ظاهر شد. ” اگه اینجا بود اونقدری تو رو دوست داشت که من دوستت دارم “
من آهسته گفتم : ” آرزو داشتم که میشد ببینمش “
من از قبل شنیده بودم که گلادیس ، مادر الویس ، عشق زندگی او بوده و در 14 آگوست سال 1958 در سن 42 سالگی بر اثر حمله قلبی فوت کرده و مدت زیادی هم دچار بیماری هپاتیت حاد بوده است.
الویس بیان کرد که تا چه حد دوستش داشته و دلش برایش تنگ است و اکنون چقدر بیمناک است که بدون حضور مادرش چگونه به گریسلند باز خواهد گشت. گریسلند هدیه ای بود برای مادرش که الویس به مبلغ 100000 دلار ، یکسال قبل از فوت او خریداری کرده بود.
الویس معتقد بود که مادرش نهایتا در زندگی حضور دارد.
وقتی الویس به خدمت فراخوانده شد ، سلامتی مادرش رو به وخامت نهاد.
عشق او نسبت به ورنون و الویس به حدی بود که نمیتوانست دوری آنها را تحمل کند . و اغلب میگفت که میخواهد اولین کسی باشد که در این میان از دنیا میرود.
گلادیس در دنیای ساده و بی ریای خویش ، هنوز گمان میکرد که آلمان درجنگ است و جای خطرناکی ست. و متوجه نبود که مدت زیادیست آلمان در صلح به سر میبرد.
الویس عادت داشت که هر شب تلفنی با گلادیس صحبت کند . و من شگفتزده شدم وقتی که فهمیدم ، تا قبل از رسیدن به شهرت ، الویس حتی یک شب را نیز دور از خانه نگذارانده بوده است.
الویس از زمانی برایم گفت که اتومبیلش در جاده گرفتار آتش شده بود و او به سختی جان به در برد. و در آن هنگام اگرچه گلادیس مایلها با او فاصله داشته ، اما از خواب پریده و بلند نام الویس را فریاد زده بود.
احساسی قوی آن دو را به هم مرتبط میکرده است.
وقتی الویس ازخانه دور بود مادرش به اندازه ای نگران او بوده که نمیتوانسته بخوابد تا وقتی که الویس از سلامتی خود به او خبر بدهد.
هنگامیکه الویس برای آموزشهای مقدماتی دوران خدمت در فورت هود تگزاس به سر میبرد ، خانه ای را برای پدر و مادر و مادربزرگش اجاره کرده بود.
من احساس میکردم مرگ مادرش بسیار بیشتر ازچیزی به او آسیب رسانیده که برای کسی فابل درک باشد.
الویس خودش را سرزنش میکرد که چرا وقتی مادرش بیمار بوده و باید تحت نظر پزشک ، به ممفیس فرستاده میشد ، نتوانسته در کنارش باشد….
افسردگی غیر قابل تسکین الویس بعد از مرگ مادرش وقتی تشدید شد که پدرش در آلمان با زنی به نام “دی استنلی” آشنا شد. “دی ” زن سی ساله بلوند و جذابی بود که در آستانه جدا شدن از شوهرش قرار داشت و زمانیکه از شوهر و سه فرزندش جدا شد ، قرار گذاشتن با ورنون را آغاز کرد. این فکر که پدرش توانسته زن جدیدی را جایگزین گلادیس کند ، الویس را در وضعیت بسیار بدی قرار داده بود.
الویس همچنین از نیت دی و میزان علاقه پدرش به او بی اطلاع بود . الویس گاهی با تردید میگفت ” دی داره سعی میکنه چیکار کنه؟ “
او میگفت :” بابا رو تبدیل به یه آدم دیگه کرده . چرا نمیتونه همونجوری که هست قبولش کنه؟ …”

من در آن شب با او همدردی کردم همانطور که او به من اعتماد کرده و غمها و مشکلاتش را با من درمیان گذاشته بود.
او یک ستاره مشهور و محبوب جهانی بود ولی مردی بود اینچنین غمگین و تنها.
دیدار ما بار دیگر به پایان آمد و او با بوسه ای مرا بدرقه کرد. اولین بوسه حقیقی او.

من هر گز احساسی چنین توام با محبت و خواستن را تجربه نکرده بودم. من حرفی نزدم اما کاملا دریافته بودم که در کجا قرار دارم. من در آغوش او قفل شده بودم و دهانم مقابل او قرار داشت. او مراقب جوانی و واکنش من بود. ابتدا مرا از آغوشش جدا کرد و گفت : ” ما خیلی وقت داریم عزیزکم “
بعد پیشانی مرا بوسید و مرا راهی خانه کرد.

تا قبل از بار چهارمی که با او قرار ملاقات داشتم ، پدرم قانونی وضع کرد : ” اگه تو بخوای به قرار گذاشتن با الویس ادامه بدی ، ما باید اونو ببینیم”
پدرو مادر من آنقدری در بند شهرت او نبودند که حاضر به مصالحه بر سر اصل قانون باشند.
در ابتدا همین که کوری مرا به خانه میرساند خوب بود ، اما حالا والدینم میپرسیدند که چرا الویس خودش این کار را نمیکند؟
شنبه شب بود که من به الویس گفتم :” پدر و مادرم میخوان تو رو ببینن . اونا میخوان تو منو برسونی خونه “
الویس جبهه گرفت و گفت : ” منظورت چیه؟ “
من در حالیکه عصبی بودم گفتم :” من نمیتونم به دیدنت بیام مگر اینکه تو به ملاقات پدر و مادر من بیایی. “
او راضی بود. آماده میشد . میتوانست پدرش را با خود همراه کند.
آن روز هم مثل روال همیشگی به خانه رفتم با این تفاوت که بجای یکساعت ، دوساعت زودتر حرکت کردم.
.من پشت پنجره منتظر رسیدن اتومبیل الویس بودم و بی وقفه به ترانه های او گوش میدادم : old shep و I was the one و I want you I need you I love you .
صدای پدرم را شنیدم که از آشپرخانه فریاد زد : ” تو الان داری اینا رو گوش میدی؟ خدای من .این مرد تا لحظاتی دیگه اینجا خواهد بود و تو داری سعی میکنی هر شب ببینیش ، فکر کنم میخای آسایشو ار بقیه بگیری “
استرس داشتم. میدانستم که پدرم میخواست که او هم مرا به خانه برساند و هم به داخل خانه بیاید و پدر برنامه ریزی کرده که اینها را به او بگوید.نمیدانستم پدرم چطور با او برخورد خواهد کرد. دوستانه یا عبوس؟… آنجا نشستم و بدترینها را در ذهنم پیش بینی میکردم. تقریبا یکساعت بعد چشمم به بی ام وی الویس افتاد و الویس و پدرش در اتومبیل دیده شدند. الویس کاملا آماده بود او یونیفورم نظامی اش را پوشیده بود که بتواند پدرم را تحت تاثیر قرار بدهد. او میدانست که ارتش نقطه اشتراک آنهاست .
او فوق العاده به نظر میرسید.
کلاه از سرش برداشت و گونه مرا بوسید. من به او و پدرش خوش آمد گفتم و به طرف اتاق نشیمن راهنماییشان کردم.
الویس بی قرار به نظر میرسید .اولین باری بود که میخواست والدینم را ببیند. . پرسید : ” پدر و مادرت اینجا هستند؟ ” من با سر اشاره کردم بله.
الویس گفت : ” میدونم که ما کمی دیر کردیم ولی من باید یه کم به خودم میرسیدم… و برای پیدا کردن آدرس دچار مشکل شدیم.”
من متحیر شدم و احساس میکردم او بهانه تراشی میکند. در این مدت آنقدری با عادتهای او آشنایی پیدا کرده بودم که این را بفهمم… در حالیکه ورنون خودش را روی صندلی جابجا میکرد ، الویس به یک تصویر خانوادگی روی دیوار اشاره کرد و گفت : ” نگاه کن بابا این پریسیلاست با تمام خانواده ش. من فکر میکنم که اون شبیهه مادرشه. نمیتونم شباهت زیادی بین او و خواهر برادراش ببینم. گرچه اونا هنوز خیلی کوچیک هستن. – بعد اشاره به من کرد- : موهاتو کوتاه نکن عزیزم . من دوست دارم همیشه همینجوری بلند باشه. تو یکی از خوشگلترین دخترایی و اینکه چجوری سرراه من قرار گرفتی باید کار سرنوشت باشه. “
لحظاتی بعد پدر و مادرم وارد اتاق شدند.

ادامه دارد…

 

About The Author

"JilVis"

Number of Entries : 1243
Scroll to top